هم قافیه با مهتاب...

دست بردار از این در وطن خویش غریب..

نامه ای به پدر

نگاه
هم قافیه با مهتاب... دست بردار از این در وطن خویش غریب..

نامه ای به پدر

دخترکی به کنار میز کار پدرش نزدیک شد و ایستاد.

در که به سختی گرم کار و زیر و رو کردن انبوهی کاغذ و نوشتن چیزهایی در تقویم خود بود. اصلا متوجه حضور دخترش نشد...

تا اینکه دخترک گفت:« چه می کنی پدر؟»

و پدر پاسخ داد:«چیزی نیست عزیزم!مشغول مرتب کردن برنامه کاریم هستم.اینها نام افراد مهمی هستند که در طول هفته باید با آنها ملاقات کنم.»

دخترک پس از کمی تامل می پرسد:

«پدر آیا نام من هم در بین انها هست؟»



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۱ | 12:3 | نویسنده : جيهو |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.