دخترکی به کنار میز کار پدرش نزدیک شد و ایستاد.
در که به سختی گرم کار و زیر و رو کردن انبوهی کاغذ و نوشتن چیزهایی در تقویم خود بود. اصلا متوجه حضور دخترش نشد...
تا اینکه دخترک گفت:« چه می کنی پدر؟»
و پدر پاسخ داد:«چیزی نیست عزیزم!مشغول مرتب کردن برنامه کاریم هستم.اینها نام افراد مهمی هستند که در طول هفته باید با آنها ملاقات کنم.»
دخترک پس از کمی تامل می پرسد:
«پدر آیا نام من هم در بین انها هست؟»
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۱ | 12:3 | نویسنده : جيهو |




